بایگانی دسته: داستان کوتاه

سوار بر خاطره ها، دوچرخه سواری تا روستا

سوار دوچرخه ام و در جاده خاکی می رانیم. دوچرخه ۲۸ سیاه رنگی است و من بین فرمان و زین روی تنه ی دوچرخه نشسته ام. سوار بر خاطره و دوچرخه سواری تا روستا ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در بسیار سفر باید, داستان کوتاه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پارک شفق و کلاغ هایش

پارک شفق و کلاغ هایش صبح امروز از در جنوبی پارک وارد شدم. روز جالبی است. روز صداهاست انگار. از خانه که بیرون آمدم صدای جرینگ جرینگ دسته کلیدم موجب شد که به جای گذاشتن تو جیب توی مشت بفشارمش. … ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در بسیار سفر باید, داستان کوتاه, نگاه ها و نظر ها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پارک شفق و قدم های صبح گاهی

صبح ها پارک شفق قدم می زنم. عادتی است که مدتی است ترکش کردم. پارک شفق هم سن و سال منه و به همین دلیل دوستش دارم. اگر چه کوچک و پر پیچ و خم است اما سرسبز و پر … ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در بسیار سفر باید, داستان کوتاه, نگاه ها و نظر ها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

تلوزیون شاوب لورنس قدیمی

تلوزیون شاوب لورنس با اون چوب خوش ترکیب و تراش کاری شده اش افسون گر بود. رنگ قهوه ای براقش و بخصوص دو لنگه ی درش آدم را مفتون خودش می کرد. دو لنکه که هر لنگه اش دو تا می شد و برای دیدن برنامه ها باید در تلوزیون را باز می کردی. در اتاقی بود انگار برای ورود میهمانان . در تلوزیون مبله را باید با دقت باز و بسته مى کردى مبادا به لامپ تصویرش آسیب برسه. روى تلوزیون هم یک پارچه گذاشه بودند و یک گلدان هم روش. هم میزی بود برای تزیین و هم برنامه های برای دیدن . البته برای ما بچه ها که جلوه ی تزیینی اش بیشتر بود تا دیدن برنامه هایش. ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در داستان کوتاه, نگاه ها و نظر ها | ۱ دیدگاه

چشم ها چه خوب دروغ می گویند.

مدت هاست که توی پارک قدم می زنم و روش قدم زدن من ساده است. اول آرام قدم می زنم و بعد کم کم سرعتم زیاد تر می شه و در انتها یک دور و شاید دو دور بدوم و بعد … ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در بسیار سفر باید, داستان کوتاه, نگاه ها و نظر ها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پارک شفق هنگام بازگشایی مدارس

در ضلع شرقی پارک شفق مدرسه ابتدایی هست که در ایام مدرسه ،صدای ناظم از بلند گوی مدرسه به گوش می رسه. وقتی به محدوده ظلع شرقی برسی از توی بلند گوی مدرسه نصایح ، داد و هوار ، این … ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در بسیار سفر باید, داستان کوتاه, مراسم و روزهای خاص | دیدگاه‌تان را بنویسید:

تولدی دوباره

کوه افسونگرست، آدم را به عمق خودش –ا گر عمقی داشته باشه- می بره. ستاره های شب و طبیعت بکر و دست نخورده همیشه دیوانه اش می کردند اما این آبشار آخرش بود. اسیر خودش کرده بود. سختی صعود به لذت دیدن این همه زیبایی می ارزید. فراتر از ارزش گذاری بود. فوق العاده . سه شب درون این طبیعت خوابییدن و بریدن از دنیای که اون بیرون بود. هیجان انگیز است. اون بیرون دنیای ماشین بود و سرو صدا. اما اینجا دنیای موسیقی بود. آب و نوای شورانگیزش و موسیقی پرندگان. در همه جا نواها بودند. تبسم نسیم و ترنم باد در گوش برگ ها. همه و همه این صدا ها را با آنچه قبلا شنیده بود متفاوت می کرد. همه اینها جوان را دیوانه می کرد. ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در داستان کوتاه, درس های زندگی, نگاه ها و نظر ها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

منتظر و چشم به راه

من فقط ده ساله که شاهدم، اما مردم می گن که خیلی وقته منتظره. زیر بارون ، زیر برف. زیر تیغ آفتاب. همینطور یله داد به دیوار کوتاه پارک و چشم به راهه.
خوشم می یاد ازش . از اولین باری که دیدمش ، از فرم ایستادن و قرار گرفتنش لذت بردم. هر بار که می دیدمش به یاد جوانی های حاجی می افتادم. خدا رحمت کنه رفتگان شما را، خدا بیامرز همینطور یک دستش را می گذاشت رو میز .
همینطور تو وسط پارک واستاده و به بازی و بالا پایین پریدن های بچه ها و قدم زدن پیرمردا و پیرزنها و ورزش کردن جوانها، بی تفاوت و بی توجه است. به یک چیز عمیق تر نگاه می کنه و در جستجوی کسی است که گمش کرده….. ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در داستان کوتاه, نگاه ها و نظر ها, یاد ها و خاطره ها | دیدگاه‌تان را بنویسید:

رو به فردا

موهایش تُنک شده، یعنی حسابی تنک شده. سیاهی موهای پرکلاغی اش با سفیدی آغشته شده. یک جوری که مردم بهش می گن جو گندمی. صورتش هنوز خندان است و چشم هاش همان برق و همان نشاط سابق رو داره . چروک دور چشم هاش نشان می ده که روزها و ماه ها داره سرعتش رو کمی زیادتر می کنه.
به مرد روبرو لبخند می زنه. اون هم با خنده پاسخش می ده. سالهاست که هم دیگه رو می شناسن. همیشه با لبخند احوال پرسی می کنن و قربون صدقه هم می رن. بسته به حال و حوصله اش ,احوال پرسی آنها از چند ثانیه تا دقایقی طولانی تر ، طول می کشه. همیشه به هم تعارف می کنن که «به به ، عجب خوش تیپ شدی ، اوه اوه اونجا را نگاه عجب معرکه ای , چه هیکل توپی ….» اما گاهی اوقات – هر از گاهی – نگاه شون یک جور دیگه ای, با دقت و حسرت بیشتری به هم نگاه می کنن ،انگار این دفعه هم از همون موقع هاست. ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در داستان کوتاه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

کفش تازه

خیلی حالش گرفته شد. اشک تو چشم هاش جمع شده بود و می خواست گریه کنه. گریه هم کرد. با خودش گفت :عجب شانسی. درست باید امروز این اتفاق بیفته؟! چرا برای من ؟! همه اش تقصیره داداشمه. به پاهاش … ادامه‌ی خواندن

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
منتشرشده در داستان کوتاه, یاد ها و خاطره ها | دیدگاه‌تان را بنویسید: