سوار بر خاطره ها، دوچرخه سواری تا روستا

سوار بر خاطره ها، دوچرخه سواری تا روستا

سوار دوچرخه ام و در جاده خاکی می رانم. تازه پشت لبم سبز شده و همراه برادرم که او هم سوار دوچرخه است می رویم روستامان. از خانه ی ما تا روستا ۱۶ کیلومتر راه است. داوود از من دو سال بزرگتر است و به مراتب شجاع تر. من می ترسیدم ، او شیرم کرد تا این راه را با دوچرخه برویم. اواخر دهه پنجاه است انقلاب به بار نشسته و آغاز دهه ی شصت. دوره ی راهنمایی هستم. پدال می زنیم و آواز می خوانیم.

دوچرخه 28 قدیمی

به یاد سالهای قبل می افتم. هنوز انقلاب نشده و تلوزیون برنامه ایتالیا ایتالیا و فیلم عیال مربوطه می دهد. از این شوی تلوزیونی چند ترانه را می خواندم. کم رو هستم و برای خواندن شعر می روم پشت پرده. جلوی دوچرخه برادر بزرگترم نشسته ام .دانشجوست و تهران تحصیل می کند.

دوچرخه ۲۸ سیاه رنگی است و من بین فرمان و زین روی تنه ی دوچرخه نشسته ام. برادرم اصرار می کند که بخوانم ، می گوید «نیازی نیست پنهان شوی، کسی تماشایمان نمی کند» من هم برای او می خوانم. هیچ کس نیست جز او و من و گاهگداری رهگذرانی و کشاورزانی که از کنارشان می گذریم.

جاده خاکی است و هر از گاهی موتوری های که از ما سبقت می گیرند ، خاک به خورد ما می دهند. بچه تر که بودم با مادرم ترک موتور می نشستیم و می رفتم سری به روستا بزنیم. صدای موتور و سرعتش و بادی که موهای مرا تکان می داد. در سمت راست جاده ، رودی روان بود. بعدها فهمیدم کانال آبی است که ساخته بودند برای کشاورزان. بعد از کانال زمین کشاورزی بود. توتون  «پاپروس» کشت می شد. زمین های که زیر کشت باقلا بود و لوبیا و انواع صیفی و سبزی.

تا چشم کار می کرد زمین بود و کشت و زرع. نزدیک روستا که می شدیم سربالایی افسون کننده ای داشت. با موتور این سربالایی و سرپایینی بعد از آن، فوق العاده بود. سوار ترک دوچرخه برادر که بودم ، اگرچه آن شور بالا و پایین رفتن – مثل چرخ و فلک – وجود نداشت اما باز بهتر بود از زمانی بود  که خودم پا می زدم و خسته می شدم.

روستا و آرامش و صدای جیرجیرک و غورغوری که از رودخانه ی بغل باغ به گوش می رسد. تن به اب رود می سپردیم. یک سمت باع رودخانه بود. شنا ، ماهی گیری و پاپروس خاطره های کودکی است و شب هایی که باید برگ توتون آماده می شد برای تحویل به دخانیات . انقلاب فرهنگی که شد باغ ما محل فعالیت برادر و خواهری بود که دانشگاه شان تعطیل بود . چقدر لوبیا ، چقدر هندوانه و خیار و گوجه . چه اشتیافی برای کشت و چه اشتیاقی برای بخشش.

سالها آن سمت نرفته بودم. تمام دوره ی دانشجوی ام و بعد از آن طرح و کار و ازدواج. وقتی با همسرم به سمت «صیقلوندان» رفتیم تمام راه از لاهیجان تا صوماسرا برایش از تصویر ذهنی ام گفتم . از حس همیشگی قبل از رسیدن به روستا ، سربالایی و سرپایینی اش ، سبزی و تلاش کشاورزان و رودی که پر آب بود و لذت تماشای این همه زیبایی. افق زیبای سرسبز سمتِ راستِ بعد از رودخانه.

سربالایی سرسبز و همان حس زیبا و دلهره آور سقوط در سرپایینی اش. همانطور که تعریف می کردم ، مسحور می شدم و آسمان آبی و ابرهایش سفید زیبایش به خاطرم می امد.

افسوس. از هیچ کدام خبری نبود. کانال دیگر آب نداشت. و افقِ دور دست سبز نبود. زمین ها را خشک کرده بودند که ساختمان بسازند. راه آسفالت بود و خاک نداشت. اما دیگر ان شور و حال را نداشت.  با ماشین می راندم. دیگر از سربالایی و سرپایینی خبری نبود. رودخانه ی باغ ما خشک شده بود. همان رودخانه که چندین بار تن به آبش سپرده بودم. صدای غور غوری نمی آمد. هیچ چیز نبود. هیچ چیزی از خاطره هایم باقی نمانده بود. ندیدم. جستم اما نیافتم.

سرخورده و افسرده تمام راه را تا لاهیجان در سکوت راندم. دیگر از اشتیاق موقع رفت خبری نبود. بعد از آن روز دیگر آنجا نرفته ام. زمین ها بعد از مرگ پدر قطعه بندی شد. هر عضو خانواده قطعه ای گرفت. من هم مالک قطعه ای هستم اما بعد از آن خاطره تلخ دیگر به روستا و باغ باز نگشته ام. می خواهم از روستای خاطره ی کودکی ام ، همان تصویر خوب کودکی پابرجا بماند.

می خواهم هنوز با بستن چشم هایم همان تصاویر را ببینم که دوستش دارم. هنوز جاده خاکی است. هنوز خاک پشت موتور است . هنوز همان افق زیبای سرسبز بعد از رود است . هنوز همان سربالایی سرسبز و همان حس زیبا و دلهره آور سقوط در سرپایینی . هنوز روستاست و خانه هایش و مردمانش پر تلاش و زحمت کش هستند و زمین هایشان را زیر کشت دارند .

هنوز

ابوالقاسم ابراهیمی

فروردین ۹۶

Facebook Twitter Plusone Linkedin Digg Reddit Email
این نوشته در بسیار سفر باید, داستان کوتاه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *